به افتخار آقای سرایدار

یکشنبه 10 خرداد 1394 ساعت 14:54

آقا آیت سرایدار ساختمان است  و آنطور که من شنیده ام 15 سال است  که همینجا ست و میدانم که این آدم تا ساعت 8 که می آید و زنگ همه واحد ها را میزند که کیسه های کوچک و بزرگ زباله ها را ببرد چند جای دیگر هم کار میکند از دستهایش معلوم است که احتمالا با گچ یا سیمان هم سروکار دارد ... من دیشب که خسته بودم و بیحوصله منتظر بودم ساعت 8 بشود و آقا آیت بیاید دم در زنگ را بزند و مثل همیشه  کامل و درست حسابی احوالپرسی کند و درست مثل همیشه خوشرو باشد و من از دیدن ای نوع خاص از خلق و خوی آدمیزادی حوصله بگیرم.خلق خویی که مجابت کند با هر بالا پایین و خستگی که در طول روز داشته ای در برابر شغلت و انسانهایی که به آنها تعهدی داری ذره ایی کم نگذاری که هیچ، اندکی هم اکسیرتوجه  چاشنی اش کن باشد که معجزه کند...

از باغچه های اردیبهشت

سه‌شنبه 15 اردیبهشت 1394 ساعت 14:53

از پله ها پایین میروم و میوه ی نورس درخت جوانی میشوم که در سایه ی کاج ها نشسته است...کاج های سیاه تهران.

شیرینی های کتابی

دوشنبه 7 اردیبهشت 1394 ساعت 15:06

کتاب ها بعضی هایشان کتاب نیستند فقط ، یک جورهایی شبیه شیرینی های خوشمزه ی توی ویترین "کوکی" هستند. تا قبل از این فکر نمیکردم کتاب های تاریخ هم توی ویترین شیرینی فروشی جا بشوند. خیلی بزرگ هستند و خیلی هم شلوغ تازه اگر تاریخ معاصر باشد که دیگر هیچ.

اما این "یروان آبراهامیان" عزیز یک کتابی نوشته به اسم "تاریخ ایران مدرن" که کاملا توی ویترین جا میشود فقط کافی است شب شود (آن همه تازه شب اردیبهشت) و چراغ مطالعه ای که با هزاران دوز و کلک نصب کردی بالای تخت را روشن کنی و بروی سراغ ایران مدرن و تاریخش به صرف شیرینی کوکی.


پ .ن : این کتاب امانت است.

به آذرم

دوشنبه 7 اردیبهشت 1394 ساعت 11:33




به تو که این همه تازه شدی

و به روزهایت که دوست دارند نوشته شوند... :)


سپیده